ميرزا خانلرخان
143
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
آوردهام . ديدم پيرمردى هم همراه اوست و تظلم مىكند . به نايب داروغه تغير كردم كه مرد كه مگر ميرهاشم توى كوزه رفته بود . چه كار داشتى به كاسه كوزهء مردم كه بدانى شراب دارد يا خير . ديگر البته كوزه را به صاحبش بده و او را رها كن . پيرمرد بسيار دعا كرد و رفت . من رفتم بباغ منزل موسىخان چاى خورديم . تا يك ساعت از شب رفته آنجا بودم . محمد خان هم آمد . گفت : ميرهاشم به خانهء حاجى سيد باقر تاجر كه در موسىآباد است رفته چيزى به او بنويسيد و تهديد كنيد ميرهاشم را بيارد . چيزى نوشتم دادم بردند . آمدم منزل . محمد خان التماس كرد كه چيزى در توسط آجودان به ميرپنجه بنويسيد كه غلامرضا سلطان فردا صبح او را به مشهد مىبرد نشستم عريضه به نواب و الا ، در باب آنچه تا امشب گذشته بود با كيفيت گذشتى امر آقا خان و محمد خان و بداطوارى و خودسرى تفنگداران و موسىخان در اول ورود و اينكه جلو آنها را گرفتم . و كاغذى به مستشار و كاغذى به ميرپنجه در شفاعت آجودان و سربازها نوشته ، شام خورده ، خوابيدم . حاجى سيد محمد ازغندى آمد . از من عهد گرفت كه صدمهء جانى براى ميرهاشم نباشد . او را صبح بياورد . روز سهشنبهء بيست و هفتم . صبح برخاسته ، دو قرص كاكنج با آب گرم خوردم . آدم غلامرضا سلطان آمد كه كاغذهاى مشهد را بدهيد . در اين بين حاجى سيد محمد ، مير هاشم را آورد . مختصرى هم از تعهد خودم و اطمينان دادن به ميرهاشم خدمت نواب و الا نوشته پاكت را بستم و فرستادم . پسر حاجى شيخ على مرحوم كه مجتهد تربت بوده ، احكام شرعى و استشهادى آورد كه اراضى « بركز » ملك آن مرحوم بوده ، از من تصديق خواست . در همان استشهاد او نوشته مهر كردم ، رفت . حاجى سيد محمد هم رفت . بعد ميرزا محمد حسين و محمد آمدند . آقا سيد كاظم جلگه و آقا خان آمدند . فرستادم محمد خان ، او را هم آوردند . تأكيد كردم كه وجه مصالحهء آقا خان را زود بيار ، كارمان را